خداحافظ
همین حالا...!!!
تقدیم به سالهای پر خاطره
خداحافظ
همین حالا...!!!
در شهر دود گرفته نشانی از مه نیست؟!!!
کاسه ایی اشک دارم
می خرید آقا....؟؟؟
ن.م
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت!
حمید مصدق
پنجره را...
چشم مي بندم.
اتاقم بسته به خواب است
خوابم بسته به اتاق.
پنجره را باز نكنيد!
پنجره را باز ...
باز پرنده از خوابم پريد!
خوابم پريد
پرنده شکل تن اش
مثل تنهايی ام
تنهاست.
و زخم تفنگ بادی را می خواند
وقتی که دیگر
انگشت من
از دست ام در رفته است.
وقتی که دیگر
انگشت من
از دست ام در رفته است
پرنده می خواند
مانند باد / که هی داد می زند:
درخت!... درخت!...
و دست من
یا دسته ی تبرم
فرقی نمی کند.
من دوست دارم
پرنده را.
بهار فصل عجيبي ست
از هر درخت گلي مي رويد
بدون خاطره اي از بهار قبل.
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود
برای خاطر نخستین گل...
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود خویشتن را بس اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از انگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از ان من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزهایی که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی
حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
دوری دوستی های کوچک را از بین میبرد، ولی به دوستی های بزرگ عظمت میدهد...
همانند باد که شعله کبریت را خاموش میکند ولی شعله های آتش را بزرگتر میکند...
از همراهی ناآشنا در زنگی پیشین
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
***********************************************************
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد
آن زمان بر تربتم گویی که ها یادش به خیر

شاید این پستم کاملا بی ربط با پست های قبلی باشه...
با دیدن این صحنه و ما بقی عکس ها(حتما ببینید) برای چند دقیقه شدیدا اذیت شدم و هر لحظه که به این اتفاق و این سبک از برخورد فکر می کنم و از اینکه کنار افرادی زندگی می کنم که بویی از
آدمیت نبردن و با وجود مجری بودن قانون خودشون قانونی رو که بهشون اجازه ی هیچ برخوردی قبل از اثبات جرم با هیچ مجریمی رو نمی ده زیر پا می ذارن احساس شرم می کنم و دوست دارم به تمام ایرانیان پاک سرشت که با دیدن این تصاویر زننده منقلب می شن به خاطر نا بودی و از بین رفتن عزت انسانی در میان این ابلهان بی سرشت و پایمال شدن حقوق انسانی و لکه دار شدن تمدن ایرانی تسلیت بگم ...
و اینجاست که باز این جمله توی ذهنم و روحم می پیچه که:
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد"
بالهایم را بگستران |
از يك قصه ي قديمي
بيرون مي آيد و
به هر ماشه اي دست نمي دهد.
و درست وقتي كه خواب مي بيند،
مورچه ها شبيه كلمه
كرم مي ريزند.
عصا
دست اش را ول مي كند.
تفنگ آماده ي شليك مي شود
...
پريده پرنده اي كه روي شانه ي چپ اش،
سطري از همين شعر بود
ابوالفضل نظری
به درخت توي باغچه مي گويم:
« درخت سيب »
اين كه ميوه مي دهد يا نمي خورم
بهانه ي كوچكي ست.
بهانه هاي بزرگ ريشه مي دوانند
بزرگ مي شوند
آنقدر كه بگويم:
« باغچه ي ما درخت سيب دارد. »
رضا براهنی
در گذرگاه زمان،
خیمه شب بازی دهر
زندگی با همه خوبی و بدی می گذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره است....
دست نا خورده به جا می ماند
و آنسان که دیده ای زیر رگبارهایم سرخی گلهای عشق را می پرورانم!
در این تنهایی مظلم حس میکنم هیچکس انچنان که من انسانها را دوست می داشته ام دوستم نداشته است.
دلم میخواست بیخود باشم و نفهمم اما حس میکنم و میفهمم که عشقهایم را پایانی نیست.
من هرگز جز با خنده های اشک نخندیده ام ولی همیشه لبخندی بوده ام که با فروتنی بسیار لبها را بوسیده ام.
دلم می خواست یک نت موسیقی باشم و در هر قلبی آشیان کنم و بدانم که چگونه باید بلرزانم.
موسیقی می لرزاند اما عشقی که مرا آتش بزند هرگز موسیقی نیست...
موسیقی را عشق بوجود اورده است ولی عشقها را چه کسی ایجاد کرده است؟!؟!
این را بدان که انچه رنجها بپرورانند شکوه و عظمتی تردیدناپذیر دارد
و هوسها و غرورهای نابجا هرگز نخواهند توانست از جلال و عظمت ان بکاهند.
از طرف یک دوست بسیارعزیز
به ديدن آمده بودم دري گشوده نشد
صداي پاي تو ز آنسوي در ، شنوده نشد
سرت به بازوي من تكيه اي نداد و سرم
دمي به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ي بوسه دزدي آمده بود
ولي جواهري از گنج تو ربوده نشد
نشد كه با تو برآرم دمي نفس به نفس
هواي خاطرم امروز مشكسوده نشد
به من كه عاشق تصويرهاي باغ و گلم
نماي ناب تماشاي تو نموده نشد
يكي دو فصل گذشت از درو ، ولي چه كنم
كه باز خوشه ي دلتنگيم دروده نشد
چه چيز تازه در اين غربت است ؟ كي ؟ چه زمان
غروب جمعه ي من بي تو پوك و پوده نشد ؟
همين نه دديدنت امروز - روزها طي گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم نديدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق ديدن تو تازه اي سروده نشد
حسین منزوی
از روسري آبي و /مورچه به گونه ي سرخ ات
از لب گذشته كار من از حرف
از طعم مگس كه گس بود
هواي مورچه كرده ام / بدجوري!
اتاق
مرا از گلوي پنجره بالا مي آورد
( من به گلوي پنجره عادت خاصي ندارم!
و خوب مي دانم
اين مورچه هاي قرمز طلايي / اين مورچه هاي فراري
ياران خوب سليمان اند
كه از لبه ي صندلي بالا مي آورند
لب هاي تو را!
* * *
راستي !
از خاك كدام قصر و قبيله
به اتاق خوابم آمده اي
_ با عسل روي ستاره و سينه بند
با كفش هايت بي بند
با لب هايت قشنگ!؟ _
كه ماه به پيشاني مورچه بيشتر مي آيد!؟
يا به گونه اي ديگر
مورچه به گونه ي ماه!؟
روسری رقصنده با باد می روی در یاد بر بند رخت...
مائیم که می دویم از پی باد...
یا نمی دویم از پی باد
یا می رویم از یاد...
دیگر پیرهن گلی ات را درار ...
به مرو به میو اینقدر دیگر
افلاک که جز غم نفزایند دگر.
دشتها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز_ که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پائیز _که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
_یا غرق غرور؟
سینه ام آینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد را
به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه...
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست.
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
شعر:(حمید مصدق)
گفتی که اگر یاد توام گاهی هست
دل به آن خوش مکن ای دوست که گهگاهی هست
گفتم آخر چه کنم با تب دیوانگی ام
به کجا می برم این حال پریشانگی ام
گفتی اندر دل من راه بسی دشوار است
پس برو کین دل من جای بسی آمال است
گفتم اندر دل من طاقت دوری تو نیست
بی وفا بعد تو هیچم به صبوری تو نیست
دیدگان تو به سان شب بی پایان است
ره به راه تو همی جان به ره قران است
پس بیا تا به هوایت دل به دریا بزنم
چشم دل باز کنم نغمه ی رویا بزنم
...زندگی رویش یک حادثه نیست....
....زندگی رهگذر تجربه هاست....
....تکه ابری است به پهنای غروب....
...آسمانی است به زیبایی مهر...
...بارگارهی است ز دربار حضور...
...زندگی چون گل نسترن است...
....باید از چشمه جان آبش داد...
...زندگی صحنه جولانگه ماست...
...خوب بودن آن عملی از من و ماست...
...پس بیا تا بناشانیم همه...
...بذر خوبی و صفا و بگوییم به دوست...
معنی عشق و حقیقت چه نکوست....
از طرف یک دوست که نمی شناسمش!!!
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خوابم زدو ماندم بيدار
ريخت از پرتو لرزنده ي شمع
سايه ي دسته گلي بر ديوار
همه گل بود ،ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
گوييا مرده ي سرگران بود!
شمع ،خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند!
کس نپرسيد کجا رفت، که بود
که دمي چند درين جا گذراند!
اين منم خسته درين کلبه ي تنگ
جسم درمانده ام از روح کجاست
من اگر سايه ي خويشم، يا رب،
روح آواره ي من کيست، کجاست؟
از طرف یک دوست خوب
رفتم كه آن دوچشم فريبا را
از صفحه خيال فروشويم
رفتم صفاي مهر و محبت را در ديده و دل دگري جويم
دردا كه هر نفس كه برآوردم
ديدم حديث عشق تو ميگويم!
رفتم كه همزبان دگر جويم
رفتم كه آشيان دگر سازم
رفتم كه نيمه جان جواني را
در پاي دلبري دگر اندازم
وا حسراتا كه ياد نگاه تو تا زندهام فريبم دهد بازم
بردم به مي پناه كه دور از تو، خود را مگر هلاك توانمكرد
وين داغ تلخكامي و حسرت را
از لوح حسرت پاك توانم كرد
در هر پياله عكس تو را ديدم
ديگر به سر چه خاك توانم كرد؟!
امشب به تنگناي غم و اندوه، آتش بر نامههاي تو افكندم
اكنون منم كه بر سر اين آتش
از رنج ميگدازم و خرسندم
پا بر سر خيال تو ميكوبم
بر گريه فريب تو ميخندم!
خاموش شد به دست تو افسونگر،شمع اميد شاعر ناكامي
رو هر زمان بخواب در آغوشي
رو هر زمان بپيچ بر اندامي
نفرين به من گر از تو كنم يادي
لعنت به من گر از تو برم نامي
يكبار عهد بستم و بشكستم
صد بار عهد بستي و بشكستي
ديگر نگويمت كه چهها كردي،ديگر نپرسمت كه كجا هستي
جام فريب تلخ تو نوشيدم
هشياريم مباد اين مستي!
پرنده رفت.
پرنده رفته بود.
تمام زمستان
تنهايي ام را
تنم كرده بودم.
و از بهار حرف مي زدم
از بهار
كه در لپ هايم گل انداخته بود،
و از پرنده بي خبر بود.
تمام زمستان
هواي اتاقم
سردش بود.